تبليغاتX
حرف هایی از من
حرفهای من گوش کن...
به نام خدا

سلام

دوباره ماه محرم اومد،ماه پیروزی خون بر شمشیر،ماه بزرگی،ماه شهادت،ماه...

 

...عشق...

 

با اومدن محرم مثل رمضان دلامون خانه تکانی میشه،گاهی آگاهانه،گاه ناخودآگاه...

اما واقعا تو این ماه به خودمون فکر می کنیم؟چی بودیم؟چی هستیم؟

چی خواهیم شد...؟

شاید به اینافکرکرده باشیم شایدم نه ولی اینو خوب میدونیم که دگرگون میشیم وقتی میگیم...

 

                                      یا حسین(ع)

 

                                     یاحسین(ع)...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 18:12  توسط باران  | 

به نام خدا

ســـــــــــــــــــــــــلام!

شنبه بعد مدتها دوباره زندگیم رو فرم افتاد!خدایا شکرت!

همونطور که قبلا گفتم من الآن بخاطر دانشگاه شهر خودمون نیستم،ولی همونطور که میدونید پدرو مادرم بیشتر اوقات پیش منن!

بهاره هم که معلوم نیست کی میره دانشگاه کی نمیره...اونم مثل پدرو مادرم بیشتر اوقات همین جاس!

 

شنبه واقعا روز خوبی بود برام! بهاره و مامان و بابا اومدن و بهاره لپ تاپم رو آورد!!!!!!

دوباره میتونم هر وقت خواستم بیام!

 

خیله خوب حالا بذارین ماجرا رو توضیح بدم!

مامانم همینکه پاش رسید اینجا همسایه ها رو دعوت کرد نهار! خوب منم خوشحالم که هم مهمون داریم هم بعد مدتها از نیمرو خوردن(غذای خودم) خلاص شدم!

حدودا ساعت۹ صبح بود که تلفن زنگ زد...مامان برداشت و دید که خاله ام اینا هم دارن میان!

بعدش قرار شد من برم دنبال مهمونا! ولی از اونجایی که بهاره ماشین رو برداشته بود برده بود مجبور شدم پیاده برم!(آخ یعنی چی...:-(  )

همین که درو بستم که برم،دیدم خاله ام اینا خودشون اومدن و میخواستن مارو غافلگیر کنن!

منم کلی خوشحال شدم و چون خیلی وقت بود خاله ام رو ندیده بودم کلا فراموش کردم که تو کوچه ماشین میاد و میره مخصوصا کوچه ی ما یکهو شروع کردم به دویدن طرف خاله...که یه دفعه نفهمیدم چیشد یه ماشین اومد و زد بهم و پرتم کرد هوا...

هیچی دیگه چشامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم...

شب مرخص شدم اومدم خونه و چون مامانم نتونسته بود غذا بپزه دوباره نیمرو خوردم!

 

                               ولی واقعا خودمونیما شنبه روز خوبی بود یا بدی بود؟

 

                                                                  راستی عیدتون مبارک!

یه لبخند زیبا...

             تابعد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 20:34  توسط باران  | 

به نام خدا

ســــــــــــــــــــــــــــلام!

به همه دوستای گلم!

وای خیلی وقت بود نیومده بودم،دلم حسابی واسه همه تون تنگ شده بود

 

آخه میدونین چیه...شانسمه دیگه،میرم مسافرت برمیگردم با شوق و ذوق که پیش تونم،برگشتنی کامپیوترم قاطی میکنه،بابامو راضی میکنم لپ تاپ میخرم،بهاره زنگ میزنه لپ تاپت واسه دانشگاهم لازمه میام ببرمش(خواهر بزرگتره دیگه چیکارش کنیم)میدیم میبره

حالا قرار میشه که با لپ تاپ دوستم بیام،اونم این ترم مرخصی میگیره میره شهر خودشون...

 

ای خدا.......

من دیگه دارم دیوونه میشم...

حالا مثلا دارم روانشناسی میخونمها اینطوریم

اینارو گفتم که ازم ناراحت نشین

 

حالا از اینا بگذریم...چطورین؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

خدارو شکر

هیچی دیگه همین! البته حرف زیاده ولی این دوستم داره منو میکشه تموم کن

 

یه لبخندزیبا...

 

                فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 23:27  توسط باران  | 

به نام خدا

 

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!

دوستان خوبم من چند روزه که برگشتم ولی به دلایلی نمیتونستم تا امروز آپ کنم.

 

تو عنوان مطلبم نوشتم "کمی در مورد باران"!

خواستم تو این مطلب در مورد خودم بگم.

 

شخصی با نام(یه دوست) نظر داده بود و از من پرسیده بود که آیا واقعا اسمم بارانه یا خودم این اسم رو انتخاب کردم.

 

میخوام بگم اسم من واقعا بارانه،من باران.م هستم ۲۱ ساله دانشجوی روانشناسی.بچه ی اهوازم،ولی الآن بخاطر درس و دانشگاه اهواز زندگی نمی کنم.

خانواده ام تو اهواز زندگی میکنن ولی وقتی من رفته بودم اهواز پدرومادرم مشهد بودن!شانس دیگه!

مدتی هم که نبودم رفته بودم پیش بهاره.

                                                 ++++++++++++++++

راستش دلم خیلی واسه اهواز تنگ میشه،واسه خونه مون،واسه خاطرات بچگی...

نمیدونم دوباره کی میتونم برگردم به شهرم...

 

 

یه لبخند زیبا...

           تابعد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 13:46  توسط باران  | 

به نام خدا

ســــــــــــــــــــــــــلام!

دوستای گلم من یه مدتی نیستم فکر کنم تا بعد از ماه رمضون نتونم بیام ولی همیشه بیادتون هستم!

رهای عزیز! آقا مهران،آقا ابراهیم،سعیده خانم،آقا آرش و... فعلا ازتون خداحافظی میکنم!

وقتی اومدم بهتون خبر میدم!

یه لبخند زیبا...

              تا بعد!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:43  توسط باران  | 

به نام خدا

ســـــــــــــــــــلام!

دنیاعوض شده...

دشتها و روستاهای زیادی شهرشدن

خونه های بزرگ و با صفای قدیمی شدن برج و ساختمان

دیگه حیاطهای باصفا کم شده

بچه ها بجای قائم باشک، دزدو پلیس و... میشینن پای کامپیوتر

اما هنوز بارون و شبنم و نسیم و صدای پرنده ها هست

ومهمتر از همه عشق هست

و همین دلیلی قانع کننده برای زندگیه

منظورم از عشق عشق بازی های الکی نیست

منظورم از عشق عشق پایداره که هنوزم هست

 

                  و همین کافی که در دنیای مدرن امروزی از گذشته های با صفا عشق پایدار مونده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 16:51  توسط باران  | 

به نام خدا

ســــــــــــــــــــلام!

تو زندگی همه پستی و بلندی داریم

تپه ها گذشتیم و به سنگهایی رسیدیم

ردشون کردیم و رسیدم به رودخانه

رودخانه ای که گذشتن ازش سخت بود ولی گذشتیم

بعدش رسیدیم به کوه

اونم گذشتیم

و همینطور دشت و کویر و دریا و جنگل و....

وهمینطور رد کردیم

ومن دریافتم که در زندگی از هرکجا بگذری بجایی دیگری که مجبوری از آنهم بگذری میرسی...

و این است قائده ی زندگی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 1:12  توسط باران  | 

به نام خدا

ســـــــــــــــــــــلام!

         عیدتون مبارک!!!

                         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 15:44  توسط باران  | 

به نام خدا

ســــــــــــــــــــــــــلام!

گاهی اوقات وقتی باخودم فکر میکنم می بینم تو زندگی بعضی چیزا که به نظر کوچک میان یک جورایی دوباره تو زندگی اتفاق میفتن که خیلی بزرگن...

وقتی کوچیک بودم یک ماهی قرمز داشتم.یه روز که داشتم میرفتم کنار حوض بازی کنم دیدم یک گربه ماهی قرمزم رو گرفته و داره میخوره رفتم که نگذارم ولی نشد خورد...

خیلی گریه کردم

اون موقع به نظرم خیلی کوچیک میومد،یک روز که بهاره از مدرسه برمیگشت یه ماهی قرمز دیگه واسم خرید و آورد به زودی بهش عادت کردم و همه چی تموم شد.

وقتی دبیرستان میرفتم.یک روز یکی از دوستام با چشم گریون اومد. ازش پرسیدم چیشده گفت یکی تنها کسم رو کسی که قول داده بود باهام باشه رو ازم گرفته یاد روزی افتادم که گربه ماهیم رو خورده بود این اتفاق هم خیلی شبیه اتفاقی که واسه ماهیم افتاد بود فقط یک فرقی داشت یک ماهی دیگه خریدیم ولی نمیشد براحتی کس دیگه رو تو دل راه داد در حالی که اون شخص نامرد داده بود.. 


پاورقی:یاد اس ام اسی افتادم که واسم فرستاده بودن...روزی که باهاش قدم میزدم بارون میومد فردای اون روز بازم بارون میومد ولی اون با یک نفر دیگه میرفت و من گریه میکردم.شاید بارون اونروز گریه های دختر دیگری بود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 13:12  توسط باران  | 

به نام خدا

ســـــــــــــــــــــــــلام!

دیروز مهمون داشتیم منم یه سوتی دادم گفتم بد نیست براتون بنویسم!

دیروز دوست بهاره با خانواده اش اومده بودن خونه ی ما خیلی باهم رابطه ی صمیمی داریم؛شقایق(دوست خواهرم) به بهاره گفت که فردا بریم کوه،بهاره هم گفت باشه فقط با ماشین نریم پیاده بریم.شقایق هم قبول کرد.بابای شقایق گفت که:شما نمیتونین پیاده برین خسته میشین

منم خواستم خودی نشون بدم همون ضرب المثل کارهربز نیست...را گفتم فقط نمیدونم چرا یکهو همه شروع کردن به خندیدن منم که هنوز نمیدونستم چیشده رفتم آشپزخونه دیدم بجای اینکه بگم گاو نر میخواهد و مرد کهن گفتم:مرد نر میخواهد و گاو کهن!!!!

بعد از اینکه فهمیدم چیشده خودم رو زدم به اونراه و رفتم تو اتاقم

تا مهمونا نرفته بودن بیرون نیومدم!!!!

یک لبخند زیبا...

                   تابعد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 13:14  توسط باران  | 

به نام خدا

ســـــــــــــــــــــــــلام!

تو شهر شما چه خبره؟!؟!؟!؟!؟!؟!

ماکه داریم از گرما هلاک میشیم...

وقتی بچه بودم تو تابستون میرفتم حیاط مینشستم

زیر نور آفتاب میگفتم خورشید خانم تا نری نمیرم!

دیگه بهاره به زور میبردم خونه وقتی میرسیدم خونه از حال میرفتم ولی دست برنمیداشتم کار هر روزم بود!!!

بچگیه دیگه...!!!!!!!!!!

یک لبخند زیبا...

 

                      تابعد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 14:20  توسط باران  | 

به نام خدا

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!

هنوزم هر شب میرم تو حیاط تماشای ستاره ها!

از تماشای ستاره ها خیلی لذت میبرم! وقتی نگاهشون میکنم احساس میکنم دارن باهام حرف میزنن. از بی وفایی های دنیا، از کسانی که وارد دل آدم میشن و دلمون میشکنن و بیرون میرن، از اینکه چرا باید ما به یکی دل ببندیم ولی آخرش با بی وفایی تموم شه؟؟؟؟؟

ستاره ها فقط ازم سوال میکنن سوال هایی که همیشه واسه پیدا کردن جوابشون فکر میکنم ولی هیچ وقت نتونستم جوابشو پیدا کنم...

گاهی اوقات باخودم میگم شاید این همه بی وفایی بخاطر اینکه آدم ها نمیتونن پای حرفی که زدن بایستن.

دل هاشون اونقدر از همدیگه دوره که سرهم جیغ میزنن اگر ذره ای عشق بین اونا وجود داشته باشه سر هم جیغ نمیزنن،اگه عشق شون زیاد باشه با ملایمت صحبت میکنن،اگه عشق واقعی داشته باشند دیگه حتی حرفهم نمیزنن و از ته دل شون از نگاه همدیگه حرف هم رو میفهمن.

اگه آدمها میتونستن پای حرفهاشون وایسن دیگه اینطوری نبود... این هم فیلم عاشقانه ساخته میشه که چی؟ چرا یه عشق واقعی رو تفسیر نمیکنن چرا تو همه ی فیلم ها اختلاف بین دو نفر میفته و آخرش هم حل میشه میره؟؟؟؟

چرا راه این حل شدن رو نشون نمیدن چرا نمیگن که عاشق باشین نه بی وفا......

واقعا چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 13:29  توسط باران  | 

به نام خدا

ســـــــــــــــــــلام!

راستش عصری باخودم خلوت کرده بودم و رفتم بودم تو بچگی ها!!! گفتم بدم نیست مطلبمو از بچگی ها شروع کنم!

یادم میاد وقتی بچه بودم شبها میرفتم تو حیاط کنار حوض مینشستم به ماهی قرمز تو آب نگاه میکردم و دونه دونه واسه ستاره ها اسم میذاشتم!

خیلی خوشم میومد وقتی عکس ستاره ها تو آب میفتاد واسه اونهایی که عکس شون تو آب میفتاد هم ۲ تا اسم میذاشتم!

همش نگاهم به درختا بود وقتی تکون میخوردن احساس میکردم یک غول پشتش پنهون شده و اگه برگردم اون طرف منو میگیره

با اینکه میترسیدم ولی دست برنمیداشتم و تا ساعت ۱۲ تو حیاط بازی میکردم و وقتی هم که درختا تکون میخورد جیغ میزدم!

بهاره (خواهر بزرگم) هم که خیلی بچه ی درس خونی بود و هست و ناگفته نماند خواهد بود تا ساعت ۲ با چشم بسته درس میخوند وقتی هم جیغ میزدم از خواب میپرید و میومد تو حیاط دنبالم میدوید و میگفت اگه از غوله میترسی بیا بریم تو منم که میخواستم خودم و شجاع نشون بدم میگفتم نه بابا گربه پرید ماهیم رو بگیره منم جیغ زدم

البته ترسهای دیگه هم داشتم مثلا وقتی میخواستم بخوابم فکر میکردم عروسکهام میخوان منو بخورن و داد و بیداد میکردم بهاره هم از خواب بلند میشد و باز دنبالم میکرد تا خسته میشد.

بچه ی شیطونی بودم که نگو وقتی یاد بچگی ها میفتم دلم تنگ میشه

مطمئنم شماهم از یه چیزی میترسیدین.یادتون میاد؟؟؟!!!!

یک لبخند زیبا...

                            تا بعد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 22:17  توسط باران  | 

به نام خدا

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!

به وبلاگ من خوش اومدین!

من تو این وبلاگ حرفهام رو مینویسم حرفهای خودم رو حرفهایی که از ته دلم بیرون میاد برخلاف وبلاگهای دیگه چندتا حرف ادبی نمی نویسم.

جرئه ای از زندگی خودم تو هر مطلب و تجربیات کمی که دارم و پستی و بلندی هایی رو که رد کردم مینویسم مطمئن باشید ۱۰۰٪ به نظراتتون توجه میکنم و شمارو بی پاسخ نمیگذارم!

یک لبخند زیبا...

 

                                تا بعد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 17:21  توسط باران  |